|
❤*عــ ــ ــشق و عــ ــ ـرفانــ ــيت*❤
|


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است.
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود...
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند...


هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .
احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .
ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .
اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .
دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .
صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.
صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...
خلوت بی تو معنا نداره ...
اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...
اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.
پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .
رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .
کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .
-- الو سلام داداش
-- سلام عزیزم
.
.
.
-- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام ...
-- خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .
خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی ریخته شده بودند.
پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .
او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ، اون عشقشه ، اون ...
ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و رفته بود .
پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود اینکه از آخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه میداد.
کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشتی تاریک خبر میداد .
کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ، همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .
کمبودی مثل کمبود یه احساس ...
احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای کسی گذاشته بود که دیگه ...
کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پیدا کرده بود .
پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .
ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.
اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که برای او تا اینجا کشیده شده بود .
ولی آخرش چی؟
پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.
اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.
برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...
ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن
ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من
ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر
تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت
ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...
احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می افکنه.
پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت برای عشقش پرپر میشد .
چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه خیره مانده بود.
اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...
خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.
و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .
چون اون مرده بود ...


امید من سنگ صبور باشه برو پیشم نیا ... بزار که تنها بسوزم تو غربت دلتنگی ها
نه این که عاشق نباشم نه این که دوست ندارم ... میخام تو اوج بی کسی سر روی شونه هات بزارم
زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره ... یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده ... تو حرف مردم نزن نگو که جات خالی شده
نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده ... خدا خودت منو به این در به دری عادت بده
باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه ... بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه
عشق یعنی شکستن در درون...
بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستام نباشه ... تموم خاطراتمون نمک به زخمام میپاشه
بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه ... آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه
تو لحظه های بی کسیم سهم من از تو دوریه ... اگه صدام در نمیاد دلتنگی و صبوریه
هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم ... هر وقت که بارون میباره تو رو کنارم میبینم
هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تورو میخام ... تموم ساعت غریبه ام نگو تو خوابت نمیام
بگو تو هم دوسم داری بگو که دلتنگم میشی ... من فقط از خدا میخام دوباره مهربون بشی
عشق یعنی شکستن در درون...

در
بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت هر
روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق قرار گرفته بود
بنشیند و به بیرون چشم بدوزد اما مرد دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و
همیشه پشت به پنجره روی تخت خود بخوابد.آنان هر روز ساعتها با یکدیگر صحبت
می کردند از همسر خانواده خانه سربازی تعطیلاتشان. هر روز بعدازظهر بیماری
که تختش کنار پنجره بود تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید برای هم
اتاق خود توصیف می کرد و بیمار دیگر در مدت آن یک ساعت با شنیدن اوصاف حال
و هوای دنیای بیرون روحی تازه می گرفت..
مرد کنارپنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز میشد میگفت. پارک دریاچه
زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های
تفریحی در آب سرگرم بودند.درختان کهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند
و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد.
مرد دیگر که نمیتوانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و مناظر را در ذهن مجسم میساخت و احساس زندگی میکرد.
روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب
آورده بود. جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش
از دنیا رفته بود پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست
که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار خواسته او
را انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد
آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش
را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد او دیگر می توانست زیبایی های بیرون
را با چشمان خودش ببیند اما هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد در کمال
تعجب فقط با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.
با عصبانیت پرستار را صدا زد ماجرای خود و هم اتاق مرحومش را تعریف کرد و با تعجب پرسید:
به نظر شما چه چیزی او را وادار میکرد چنان مناظر دل انگیزی را برای من توصیف کند؟
پرستار پاسخ داد:
شاید برای این که به تو قوت قلب بدهد.چون او نابینا بود و حتی نمی توانست همین دیوار را هم ببیند
او هر چه می دید با چشم دل بود


ه قلبمو که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم
موندن هرگز خداحافظ
ديگه ميرم اگه يروز غم هاي دنيا بريزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من ميرم ديگه ميرم خداحافظ ديگه رفتم
پايان ثانيه منم هر جايي ساعت ببينمت عقربه هاشو ميشکنم
حتي نشد واسه يبار من بدي هاتو خوب کنم
خورشيد و کشتم تا ديگه خودم به جاش غروب کنم
دل ميسوز ازم نخواه بيشتر از اين اثير اين قفس باشم
هيچي نمونده از دلم خاکستر دو آتيشم
ريزه ريزه دل ميسوزه خسته شدم
دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام
عاشق بودم خسته شدم
خسته شدم ديگه ميرم گريه نکن
دل بيا بريم
از عشق ديگه نگيم
درد عشقي که کشيديم
جز خدا به کسي نگيم

ديرگاهيست كه تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آيينه زمن بي خبر است
اسير شب يلدا شده ام
من كه بي تاب شقايق بودم
همدم سردي يخ ها شده ام
كاش چشمان مرا خاك كني
تا نبينم كه چه تنها شده ام....

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش
اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه فقط اسمتو تکرار می کنم
عشق تو رو بهانه گریه گیتار می کنم
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من ، خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرم و زنده می شم
منو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما
منو ببخش اگه بهت زیاد لبخند می زنم
برای چش نخوردنت همیشه اسفند می زنم
منو ببخش اگه می خوام فقط بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
منو ببخش اگه شبا تو رو به ماه نشون می دم
از روی قله ها اگه واسه تو دست تکون می دم
منو ببخش اگه نخواست با من بمونی سرنوشت
قرار ما پشت یه بید یه روزی تو اردیبهشت
اسمان خاطراتمان چه ابی و روشن است مثل اواز پرنده ها مثل دوستی گلها یاد تو خورشید را به خاطرم میاورد و مرا به اسمان می برد. از اینجا می کوچم و به دیار عشق میروم به دیاری که عطر و بوی تو را دارد.

يه روز يه معلمه دو تا خط موازی می کشه روی تخته.اين خط به اون يکی نگاه می کنه يه دفعه يه احساسی بهش دست می ده.بهش ميگه ما چقدر شبيه هميم اون يکی خطم ميگه آره. ميگه به نظر تو ما ميتونيم با هم زندگيه خوبی داشته باشيم؟! اون يکی خطه ميگه:بله٬ باز اون يکی خطه می گه به نظر تو ما به هم می رسيم٬ اون يکی می گه نمی دونم٬ در همين موقع معلم داد می زنه: بچه ها بنويسيد::دو خط موازی هيچگاه به هم نمی رسند.

سفر آخرت
اکنون نوبت به من رسید
هیچ بازگشتی در کار نیست
صدای فرشته مرگ را میشنوم که نام مرا صدا میکند
و من خیلی میترسم
که بعد از آن ( مرگ ) چه خواهد شد
کمکم کنید
نمی خواهم بمیرم
خواهش میکنم مرا زنده نگه دارید
ترس مرا همچون چاقو از هم پاره پاره کرد
و من در تلاشم که هر طور شده زنده بمانم
ولی دیگر خیلی دیر است
به زودی برای همیشه خواهم رفت ( می میرم )
سرده ، خدایا کمکم کن من خیلی سردمه
نمی توانی این دیوانه آرام را مورد ترحم خود قرار دهی !
به من زمان بیشتری بده
چرا نمی توانم تا ابد زنده بکانم
در کنار لبه ( زندگی ) ایستاده ام
در ذهنم
به تاریکی ( ظلمات ) موجود در ژرفای آن خیره شده ام
سایه هایی از گذشته
از عمقشان برخاستند
مرا عذاب میدهند
مرا به چنگ انداخته بودند ؛ وقتی که داشتم شروع میکردم
سفر آخرتم را
ترس مرا همچون چاقو از هم پاره کرد
و من در تلاشم که هر طور شده زنده بمانم
ولی دیگر خیلی دیر شده است
به زودی برای همیشه خواهم رفت
سرده ، خدایا کمکم کن خیلی سردمه
نمیتوانی این دیوانه آرام را مورد ترحم قرار دهی !
خدا یا به من زمان بیشتری بده
ای خداااااااااااااااااااا
به اندازه لحظه خاموش کردن تمام خاطراتم چرا نمیتوانم زندگی جاودانه داشته باشم



عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
در شبی غمناک درگوشه ای تنها ، شکوه ای با دانه های خاک می گفتم . صحبت از تلخی کوچ مهربانی بود ، من از دوستی پاک می گفتم : از لبانی بوسه بر دست صمیمیت نمی بینم ... آه کس را آشنا با کس نمی بینم . قطره ای از چشم من آن شب چکید ذره های خاک را در بر گرفت ناگهان از آسمان برقی جهید دانه سبزی روییدن گرفت . دانه لب بگشود ، گفت : دوستی در جان برگ است دوستی در شهد گل ها در نگاه کوچک و ترسان یک گنجشک ریشه های یک درخت کهنه ی زنده... عصر پاییز است. پیرمرد روستایی زیر دیوار گلی روبروی آفتاب خسته از برچیدن خوشه های زرد نان ، چپق را زیر لب آهسته روشن می کند. دوستی آنجاست دوستی آماس رگ های کبود دست اوست دوستی در داس اوست ... دانه روییدن گرفت و ساقه شد . ساقه شاخ و برگ شد. برگ لب بگشود ، گفت : دوستی در چین های زیر چشم مادران پیداست. دوستی، بودن باباست. دوستی در برق چشم گربه ای خرسند از نوازش های یک کودک ، دوستی مشتاقی لب های طفل شیرمک ، دوستی در ضجه های یک گرسنه، زخم های یک جزامی، سرفه های خونی مسلول، منظر تاریک نابینا، دوستی گندیدن لاشه آزاده مردان است در تاریک سلول نگفتن ها...دوستی در قلب یک عاشق، دوستی در شعر یک شاعر، دوستی رنگابه های نقش یک نقاش، دوستی در لذت بوسیدن قرآن، کاسه ای پر آب در راه مسافر ریختن، دوستی در چشم کودک هاست... دوستی در وهم آن دیوانه هم جاریست، دوستی در شادی گل های آن قالیست... دوستی در چرخ ریسنده، در دار قالیباف، در چینه دیوار یک بنا، دوستی در زندگی پیداست... دوستی را در میان دست ها باید. کوچه های سرخ را از برف رخوت پاک میباید... خانه خالی دست تو، ذهن ستگ فرش کوچه های سرخ را بسیار می کاود. خانه خالی دست تو ، راه کوچه های دوستی را خوب می داند. خانه خالی دست تو میهمان دوست می خواهد ـ دست دوست ـ جستجوی دیگری باید.............................................................................

ارام نگاهت کردم و با لبخندی پاسخش گفتی در امتداد چشمانت برقی زد ؟، که مرا در خاکستر نگاهت به باور نشاند تو را به اوای نگاهت سوگند !!! نگاهم را باور چشمانت در امیز که رویای اسیر ، در ابی چشمانت گشته ام

سهم ما از باغ خرم در نگاه دیگران شاخه های خسته و بی برگی و پاییز سرد چند روز عمرمان رابی هدف پیموده ایم سینه هامان کاسهای لبریز از فریاد و درد کاش رویاهایمان رنگ حقیقت می گرفت پلکهامان بر هم است و گوشهامان کردریغ کاش باورهایمان بوی محبت می گرفت کاش در این چند راه زندگی ،(ما) می شدیم می گذشتیم از پل پیوند رویاهایمان می گذشتیم از دل تاریک شبهای دریغ تا یقین تا عاقبت تا صبح فرداهایمان زندگی ، رویای تلخ بی هدف رفتن نبود نقش ما گل بودن و چون گل دو روزی ماندن است سهم ما از باغ خرم در نگاه دیگران چون قناری ماندن و با بی قراری خواندن است.

من يه کرم سيب بودم ،و تو يه کرم ابريشم.
من به تو قول دادم ديگه هيچ وقت سيب نخورم،و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني.
ولي نميدونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم.
تو هم از غصه دور خودت پيله بستي
و...حالا دومين باره که عاشقت شدم
.ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل و زيبا.تو پر زدي و رفتي ومن موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده.
ديگه از هرچي سيبه متنفرم.
اشک عشق
قطره دلش دریا می خواست..خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی...راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کرد و گذشت...قطره ایستاد و منجمد شد..قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست...روز دریا شدن....و خدا قطره را به دریا رساند..قطره طعم دریا را چشید..و طعم دریا شدن را...روز دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگ تر...از دریا بزرگ تر هم هست؟؟..خدا گفت :آری هست..
قطره گفت پس من آن را می خواهم..بزرگ ترین را..بی نهایت را..خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است...آدم عاشق بود...دنبال کلمه ای میگشت که عشقش را توی آن بریزد..اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت...قطره از قلب عاشق عبور کرد..آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت...وقتی قطره از چشم عاشق چکید..خدا گفت:حالا تو بی نهایتی...چون که عکس من در اشک عاشق است......
![]()

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
تنها گل سرخ با غچه را می چینم و از ساقه نیلو فری خا طرات بالا می روم و گیسوان نقره ای مهتاب را با رز سرخ زینت می دهم . گوش کن؟ برای تو می خوا نم . می توانی ان را از ابشارها بشنوی و در کاشی های سبز و ابی حوض کو چک خا نه می بینی . می توانی ان را از روی بال فرشتگان بر داری و یا سری به باغ سیب بزنی. همان باغی که در کودکی هایم سیب نقره ای داشت و طعم افسانه می داد. بیا از رود خانه عبور کنیم که هر صبح خورشید گیسوان طلایی رنگش را در ان شانه می کند و ماه در ان وضو می گیرد . هر کسی تو را ببیند شبیه کودکی های یاس می شود . حتم دارم تو اخرین ایستگاه بهشتی یا بهتر بگویم ترنم وعشقی اگر چه قلبم برای بودن تو کوچک است اما برای همیشه میهمان این خانه کوچک باش. دوباره بغض اسمان شکسته می شود . پنجره ترنم باران و گریه ابر را قاب می گیرد . دو باره قلب شکسته شهر نبض حیات را تجربه می کند . خیابان رنگ طراوت و تازگی به خود می گیرد . صبح پشت دروازه شهر است با لبخند خورشید. چترها را باید بست و زیر باران باید رفت و سلام باید داد به باران پرستو ها رفتند و عابران بی تفاوت از مرگ برگ های سبز از کوچه پس کوچه ها گذر کردند > بی انکه بدانند بر این باغهای پاییز زده چه ها گذشت! حتی یاد بهار از ذهن باغچه ها هم رفت . گو یی این شاخه های افسرده حال هیچگاه رنگ بهار به خود ندیده اند . عمر خزان زده را بهاری نیست ؟ فرصت ها را در یابیم ! خدایا! نگاه تشنه مرا با سلام ابی ات سیراب و باران محبتت را در کویر سینه ام ببار تا ذره ای شوم و هر روز دلم را به امید دیدنت روانه دریا کنم . شاید که در یایی شوم.
ستاره ای که نگاه من است دنبالش
به اسمان قضا گم شده است احوالش
ندیده ام به سر سطر ها ی اسطر لاب که یک منجم ماهر رقم زنده فالش
هنوز برق امیدش به چشم من باقی است و سرخ می ورزد اینجا هوای تمثالش
عجیب تر ز هر انچه به رنگ تقدیر است به قاب صورت من ردی از خیالش
کجاست تا که شب چشم من تب او یا به چله هذیان بگوید از احوالش
چقدر مشکل لا ینحل است غیبت او رسوب کرده به ذهنم سکون و اهما لش
دوباره اتش تشویق و رقص مرغ عذاب خدا کنه که بسوزد در این میان بالش
اگر چه زخم وسیع است و صحبت از ایجاز بسیار نشتر سرخی برای اجمالش
من از سکون و تب و انتظار خسته شدم زمین ببخش مرا می روم به دنبا لش
قلبی که به انجماد می رسد قلب نیست و ساعتی که می ایستد ساعت نیست به ساعت قلبی گرم خو کنیم که زمان همین اب روان است کاش باران مال من بود و می توانستم تیرگی گاهگاه قلبم را فرو شویم قطرات خیال انگیزش به قلبم ارامش میدهد کاش باران مال من
بود ......کاش.....!باران قطره قطره - زلال- بر شکوفه های بهار میریزد . روحی تازه ارام ارام - زلال- در کالبدم جای می گیرد صبح گاه که از خواب بر می خیزی به اواز نیایش گونه ی پرندگان گوش فرا ده و به شبنم روی گلها بیند یش که شکوه را به تو هدیه می کنند به اسمان بنگر به ابر های بهاری که گاه گاه زمین را به ایه های خیس شان متبرک می کنند. صدایت به نیایش پرندگان خوش اواز می ماند من از تاریکی ها و سلول های بی پنجره ی تنهایی بیزارم و سپیده دمی بی غبار را انتظار می کشم می نشینم و می خواهم از لبخند تو ایوانی بسازم و شب وروز در ان بنشینم می خواهم با صدای تو پیراهنی ببافم که بوی صداقت بدهد بوی هم چون شمیم یاس در تابستان اری! به راستی وقتی پلک می گشایی و می خواهی تا فرداهای روشن گام بر داری شب در کمین توست. نگاه تو اقیانوس ارام من است که هرگز گر هی بر سقف ابروانش نمی افتد . ابروان تو جنگل نفوذ ناپذیر استوایی ست که سینه ی صخره ای پیشانی گریز گاه بی خطر . اهوان هراس است پیشانی تو پناهگاه بوسه های مادر بود که دیگر نیست مادر به سرزمین گم شدگان گیسوی تو سفر کرده است در پیچ و تاب ان قرن های باقی مانده را سپری می کند . نگاه تو اقیانوس ارام من است مگذار که نیل طو فان به ابی های ان راه بیابد . دلم مانند کشتی است که در دریایی طوفانی و مواج حرکت می کند و تازیانه ی دریا را تاب می اورد نا خدای کشتی ست که زندگی ام از ان اوست خدای من !پس این کشتی کی بهمقصد میرسد؟
تو معنای خوشبختی ام بودی اشکهای تنهایم را برای تو میریزم و چشمهای همیشه بارانی ام به یاد توست تو پرنده ای بودی برای من که مرا به اسمان خوشبختی می بردی دلم بیقرار توست می دانی که برایت دل تنگم و لحظه های با تو بودن را هرگز فراموش نمی کنم می خواهم پرواز کنم تا شاید اندکی به تو نزدیک شوم و زیر چتر مهربان دستهایت پناه بگیرم می خواهم نفسهای بریده ام را به نفسهای گرم تو پیوند بزنم تا شاید تب سرد تنهایی در من فرو کش کند قطرات باران نشان یکرنگیست از ان لحظه که از دامن ابر می چکد تا اینکه با خاک یکرنگ شود کاش دوستی های ما هم از قطرات باران اب میخورد تا امروز زمزمه ی دلتنگی و حسرتمان را بر کاغذ ننویسیم چشمان بی فروغم طولانی بودن این جاده بی انتها را باور ندارد و شانه های نحیفم تاب و تحمل بار سنگین جدایی را خسته ام خسته از انتظار پاهایم ناتوان و دستها یم خالی است اما شاید با این همه ناتوانی بتوان به وصال رسید میروی بدون خدا حافظی و مسافر جاده ارزویت می شوی و نگاهم خسته از تکرار تو را تا انتهای افق همراهی می کند پرنده ها هم پس از تو میپرند ولی پرنده خیالم زندانی امید بر گشت میشود زود بر گرد ای مسافر